تبليغاتX
باغ های بهشت
یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 7:49

روزی مرد جوانی نزد شری راما کرشینا رفت و گفت:میخواهم خدارا همین الان ببینم.کریشنا گفت:قبل از آنکه خدارا ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خودت را شستشو بدهی.او آن مرد را به کنار رود گنگ برد و گفت:بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان فرو رفت.کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.عکس العمل فوری آن مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از آن نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید شری کریشنا از او پرسید:وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟آیا به فکر پول،زن،بچه یا اسم و مقام و حرفه خود بودی؟
-نه به تنها چیزی که فکر می کردم،هوا بود.
-درست است حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی ، فوری او را خواهی دید.

یک استاد با شاگردش در صحرا راه می رفتند.استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند چون او از همه چیز آگاه هست.شب فرارسید و آنها تصمیم گرفتند که اطراق کنند.استاد خیمه را برپا کرد و شاگردش را فرستاد تا اسب هارا به سنگی ببندد.اما وقتی کنار سنگ رسید به خودش گفت:استاد دارد مرا آزمایش می کند.او می گوید که خداوند از همه چیز آگاه است.آن وقت از من می خواهد که این اسب ها را ببندم.او می خواهد ببیند آیا من ایمان و توکل دارم یا نه.سپس به جای اینکه آنها را ببندد ، دعای مفصلی خواند و افسارشان را به دست خدا سپرد.
روز بعد وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند.شاگرد که ناامید و ناراحت شده بود ، نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت:دیگر هیچ وقت حرف او را باور نخواهد کرد ، چون خداوند از هیچ چیز مراقبت نمی کند و فراموش کرد که اسبها را نگهداری کند.استاد جواب داد:
- تو اشتباه می کنی خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ولی برای این کار نیاز به دستان تو داشت که افسار آنها را به سنگ ببندد
نتیجه: مشیت و رحمت خداوند برای انسان هرچه باشد یقینا بدون همکاری خود شخص نمی تواند جامه عمل بپوشد.

سهشواری به دوستش گفت:(بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.)
دیگری گفت:(موافقم.اما من برای ثابت کردن ایمان می آیم.)
وقتی به قله رسیدند شب شده بود.درتاریکی صدایی شنیدند:(سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنهارا پایین ببرید)
سهشوار اولی گفت: (می بینی؟بعد از چنین صعودی او از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم:محال است که اطاعت کنم).دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کوه رسیدند ، هنگام طلوع بود و انوار خورشید ، سنگ هایی را که سهشوار مومن با خود آورده بود ، روشن کرد.آنها خالص ترین الماسها بودند.
نتیجه:تصمیمات خداوند مرموزند اما همواره به نفع ما هستند.

منبع :کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید از مسعود لعلی

نوشته شده توسط وحید | لینک ثابت | موضوع:  
 
Myspace Layouts, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds, Codes